از یاد مبر که زندگی ات جاودانه نیست
بر طاق تیتوس در فروم رمانوم حک شده است
Mittwoch, Mai 20, 2009
کاندیدای مرگ
این وبلاگ، در بلاگ سپات، به دلیل ضیق وقت دیگر به روز نخواهد شد. وبلاگ فعال من در ووردپرس است. کسانی که علاقه مند هستند، می توانند فید وبلاگ ووردپرس را اضافه کنند.

www.titusbogen.wordpress.com

پست جدید را هم می توانید آنجا بخوانید. پست های بعدی تنها در وبلاگ ووردپرس درج خواهند شد.

سپاس

شهلا باورصاد
Sonntag, Mai 17, 2009
کشور چندزبانی
نمی دانم چرا نمی توانم پست جدید را وارد کنم. در وبلاگ ووردپرس می توانید آن را بخوانید.
Dienstag, Mai 12, 2009
لیلی و چشم مجنون / شاعر و آه ِ مفتون
دیده‌اید عاشق‌ها خطاهای معشوق را نمی‌بینند؟ دیده‌اید برخی از معشوق‌ها سال‌ها عاشق را روی نوک انگشت می‌چرخانند و عاشق نه فقط بازی نمی‌کند، بل‌که حتا درک نمی‌کند طرف یک بازی ست؟ شنیده‌اید قدرت ِ نقد عاشق در طول پروسه‌ی عشق ضعیف می‌شود و قدرت قضاوت از او سلب می‌شود؟

متوجه شده‌اید ما کسانی را که دوست داریم زیبا می‌بینیم و آن‌هایی را که دوست نداریم زشت؟ ما حتا قادر هستیم، درصورتی که فرد نادیده‌ای را دوست داشته باشیم، تصویر زیبایی از او در ذهن بکشیم و او را، حتا نادیده، زیبا خطاب کنیم. اگر همین احساس را به غریبه‌ها هم تعمیم بدهیم، آیا می‌توانم ادعا کنم، انسان‌هایی که اطرافیان‌شان را زشت نمی‌بینند، استعداد دوست داشتن‌شان قوی‌تر است؟

نمی‌دانم تضعیف قدرت نقد (Kritikfähigkeit) را می‌توانم به شیفته‌گان ِ هنرمندان، شعرا و نویسنده‌گان تعمیم بدهم یا نه! شاید اگر بخواهم این کار را بکنم در تسلسل مرغ و تخم‌مرغ بیفتم. مخاطب ِ فدایی در آغاز شیفته‌ی شخص ِ شاعر است یا شیفته‌ی اثر او؟ یا این‌که اول شیفته‌ی اثر می‌شود، بعد شیفته‌ی شاعر؟ سئوال اما شاید این باشد: اصلن من مجاز هستم در این پس‌زمینه (Kontext) از شیفته‌گی حرف بزنم؟ آیا شیفته‌گی گره خورده با اشتیاق جنسی نیست؟ یعنی شعبان جعفری هم عاشق شاه بود و به او کشش جنسی داشت؟! فرق عشق مجنون و مفتون چیست؟

یک بار در تحقیقی خوانده بودم، طرفداران ِ دوآتشه‌ی فوتبالیست‌ها و فوتبال اغلب به شخصه در زندگی خصوصی‌شان آدم‌هایی ناکام هستند؛ کسانی که نتوانسته‌اند به هر دلیلی به آرزوها‌یشان دست پیدا کنند، کسانی که پیروزی قهرمان‌شان برای آن‌ها به معنای پیروزی خودشان است. پس‌زمینه‌ی علمی این تحقیق را نمی‌دانم، ولی فکر می‌کنم شیفته‌گی مفتون بیش‌تر از این جنس باشد تا مجنون.
Sonntag, Mai 10, 2009
ثبت‌نام گسترده‌ی مردم عادی در انتخابات ریاست‌جمهوری
ما ایرانی‌ها علاقه‌ی عجیبی به مسخره کردن دیگران داریم. یا لهجه را مسخره می‌کنیم، یا ظاهر کسی را، یا حرف زدن و راه رفتن‌اش را. همه‌ی ما پدیده‌ی دنبال دیوانه‌ها راه افتادن، مسخره کردن و سنگ انداختن به آن‌ها را می‌شناسیم. ما آدم‌هایی را که مشکل جسمی یا روانی دارند جدی نمی‌گیریم، آدم حساب‌شان نمی‌کنیم. البته این امر چندان جای تعجب ندارد: این مسئله را نه به‌عنوان معضل نگاه می‌کنیم و نه شاهد رفتاری غیر از این هستیم تا لااقل یاد بگیریم.

حتمن فیلمی که از دوره‌ی ریاست جمهوری قبلی به‌جا مانده را به‌خاطر دارید. درحالی‌که هدف کسانی که در انتخابات ریاست جمهوری ثبت‌نام می‌کنند، یا سوپر استار شدن برای چند ساعت است، یا حرکتی نمادین است و یا داغ دل است، خبرنگاران عزیز ما با پوزخند سراغ ثبت‌نام‌کننده‌ها می‌روند، آن‌ها را دست می‌اندازند، مسخره‌شان می‌کنند. لازم به گفتن نیست، این سوپراستارهای چند ساعته بیش‌تر از آن‌که تمسخربرانگیز باشند، مستحق دل‌سوزی هستند. من نمی‌فهمم خبرنگاری که این‌قدر شعور ندارد، از ورای امور به یک پدیده نگاه کند، خبرنگاری که مغز کوچک‌اش نمی‌تواند به تحلیل کلاف پیچ‌درپیچ پشت ظواهر بنشیند، اولن توسط چه خبرگزاری‌ای استخدام می‌شود و دومن با چه اعتماد به نفس کاذبی کارت حرفه‌ی پرمسئولیت خبرنگاری را به سینه می‌چسباند؟!



Samstag, Mai 09, 2009
وقت موسیقی
پاکستان کشوری عجیب است. چند سال پیش در کانال زات 3 مجموعه‌ای سریالی نشان داده می‌شد با نام "کشورها، مردم، ماجراجوئی". یکی از قسمت‌های این سریال مربوط به پاکستان بود. ترانس‌سکسوئل‌ها طبق روایت این فیلم در بخش‌هایی در پاکستان آدم‌هایی پذیرفته شده هستند که در مراسم‌ها و جشن‌ها می‌رقصند. مردم فقیر و معمولی با ترانس‌ها مشکلی نداشتند، برای‌شان غذا می‌آوردند و وقتی می‌رقصیدند برای آن‌ها دست می‌زدند.

موسیقی صوفی‌یان پاکستان، قوالی، به نظر من از زیباترین سبک‌های موسیقی شرقی ست. یک قطعه‌ی نسبتن طولانی از قوالی‌خوان‌های مشهور برادران صبری می‌گذارم این‌جا. بخش‌هایی از این قطعه را به فارسی می‌خوانند که البته به سختی می‌شود فهمید. سائیں ظہور احمد که دیگر جایی برای حرافی نمی‌گذارد. فقط باید این‌جا و این‌جا گوش کرد و لذت برد.
Donnerstag, Mai 07, 2009
ما و افغان‌ها
نزدیکی ما و افغان‌ها به‌خاطر زبان فارسی نیست. همین ارتباط نزدیک را ما مثلن با تاجیک‌ها نداریم، با این‌که فارسی صحبت می‌کنند. این نزدیکی به‌حدی ست که خود من گاهی مرزهای جغرافیایی را فراموش می‌کنم و افغان‌ها را "یکی از خودمان" می‌دانم.

به نظر می‌رسد تنها من نیستم که پیوندی ورای مرزها بین افغان‌ها و ایرانی‌ها می‌بینم. پریشب یکی از دوستان خیلی خوب و باسواد افغان ما در انجمن آلمان و امریکا سخن‌رانی‌ای راجع به وضعیت افغانستان کنونی داشت. یاکوب کلهفا، رییس انجمن، طبق معمول پیش از شروع سخن‌رانی به معرفی سخن‌ران پرداخت. معرفی‌اش را یاکوب با این جمله شروع کرد: «پیوند انجمن آلمان و امریکا با ایرانی‌ها تنها محدود به هم‌کاران نیست، بل‌که پیوندی فکری و علاقه‌ای شخصی ست.» یاکوب به همین ترتیب ادامه می‌داد و آن وسط‌ها گاهی یادش می‌افتاد، افغانستان و ایران دو کشور مجزا هستند و اشاره‌ای هم به افغانستان می‌کرد.

ایران که بودم با یک کارگر افغان به نام نسیم دوست شده بودم. نسیم از مزار شریف می‌آمد، غیرقانونی در ایران بود، سی و دو سال داشت و صاحب هم‌سر و فرزند بود. نسیم چند خانه آن طرف‌تر از خانه‌ی ما کار می‌کرد، گچ‌کاری را خیلی خوب بلد بود و شب‌ها در همان ساختمان درحال ساخت می‌خوابید. نسیم که فهمیده بود من زیاد مسافرت می‌روم، در هر بازگشتی وقتی از جلوی ساختمان نیمه‌ساز رد می‌شدم خودش را از نمی‌دانم کجا به جلوی در می‌رساند و مشتاقانه با من دست می‌داد و احوال‌پرسی می‌کرد. من هم البته خیلی دوست‌اش داشتم و یکی دو روز که نمی‌دیدم‌اش می‌رفتم در ساختمان‌شان سرک می‌کشیدم. این جوان آن‌قدر بامحبت بود که نقش چهره‌اش فکر می‌کنم تا ابد در ذهن من حک‌شده خواهد ماند.

به یاد جلیل زلاند سراینده‌ی ترانه‌ی "وقتی عاشق شوی" با صدای آسمانی هایده را می‌گذارم این‌جا.
Dienstag, Mai 05, 2009
رای دادن و رای ندادن ایدئولوژیك نیست
یک یادداشت خیلی خوب از زیدآبادی! به نظر من آن‌چه مهم‌تر از خود انتخابات است، درگرفتن چنین بحث‌ها و درگیر شدن با اندیشه است. از آن‌جا که روز فیلتر است، کل یادداشت را در پایین می‌آورم.

احمد زیدآبادی - سه شنبه 15 اردیبهشت 1388 [2009.05.05]

به رغم مبارزه‌ای عقیدتی كه طی سال‌های اخیر به مدد ترویج اندیشه های جناب آقای دكتر سروش علیه ‏ایدئولوژی و ایدئولوژی زدگی در جامعه ما صورت گرفته، اما ظاهرا به علت ماندگاری رسوبات یك سنت ‏صد ساله، ما همچنان ایدئولوژیك اندیشیم.‏
نمونه‌اش همین بحث رای دادن یا رای ندادن در نظام جمهوری اسلامی است كه از نظر برخی از ما گویی ‏رای دادن در هر شرایطی امری واجب و از نظر برخی دیگر رای ندادن در هر موقعیتی امری ضروری ‏است.‏

هر دوی این مواضع امری ایدئولوژیك است چرا كه رای دادن و رای ندادن به خودی خود نه امری همیشه ‏ضروری و نه موضوعی دائما قبیح است.‏

در واقع همه چیز بستگی به "شرایط" دارد و شرایط هم امری ثابت و یك سویه و ساده نیست، بلكه متغیر و ‏چند وجهی و پیچیده است.‏
قاعدتا كسی كه بر مبنای یك تحلیل مشخص از شرایط رای می دهد یا رای نمی دهد، رفتارش كاملا قابل درك ‏است اما آنكه بنا به یك اصل ایدئولوژیك همیشه فارغ از فضای واقعی جامعه خود را موظف به رای دادن و ‏رای ندادن می‌بیند، رفتارش چندان قابل فهم نیست.‏

ظاهرا آنچه به مساله حضور یا عدم حضور در انتخابات رنگ ایدئولوژیك زده، ربط دادن شركت یا عدم ‏شركت در انتخابات به اعلام موضع در مورد مشروعیت نظام سیاسی است.‏

نظام جمهوری اسلامی معمولا همیشه سعی كرده است تا میزان حضور مردم در هر انتخاباتی را به حمایت ‏مشاركت كنندگان از كلیت نظام و مشروعیت بخشیدن به آن نسبت دهد و همین مساله، آن بخش از ایرانیانی را ‏كه نمی‌خواهند به عنوان مشروعیت بخش نظام اسلامی معرفی شوند، در مورد شركت در انتخابات بسیار ‏حساس كرده است.‏
این در حالی است كه در هیچ نقطه‌ای از جهان و بخصوص آنجاهایی كه امكان تحریم رسمی و علنی و امن ‏وجود ندارد، شركت یا عدم شركت در انتخابات هیچ ربطی به مشروعیت یك نظام سیاسی ندارد.‏
نظام سیاسی در دنیای امروز از طریق كارآمدی، جلب رضایت عمومی و نهادینه كردن روند تغییر تمام ‏زمامداران از راه مسالمت‌آمیز برای خود مشروعیت تولید و بازتولید می‌كند و كمیت شركت كنندگان در یك ‏انتخابات ربطی به این موضوع پیدا نمی‌كند.‏
اینكه نظام جمهوری اسلامی همیشه دغدغه عمیقی نسبت به میزان شركت مردم در هر اننتخابات دارد، ‏علامت اعتماد به نفس آن محسوب نمی‌شود، از این رو، بهتر است نظام خود را از این دغدغه پر دردسر رها ‏كند و منابع مشروعیت خود را در جاهای طبیعی آن بجوید تا رای دهندگان ایرانی هم فارغ از این معضل ‏بتوانند رای دهند یا ندهند.‏
از این گذشته، من تصور می‌كنم در دنیای كنونی چیز تعریف شده‌ای به نام "نظام" كه همیشه باید پایدار و ‏ثابت فرض شود، وجود ندارد.‏
هر كشوری خواه ناخواه به طریقی اداره می‌شود، این طریق را مسئولان قوای مقننه، قضائیه و مجریه آن ‏كشور در چارچوب یك قانون بسیار كلی، تعیین می‌كنند و آنها را هم مردم به طور مستقیم یا غیر مستقیم ‏برمی‌گزینند. خارج از این چارچوب به سختی می توان نظامی را متصور شد.‏
برای نمونه، كشور فرانسه را در نظر بگیرید. ما به چه چیزی نظام فرانسه می‌گوییم؟ ‏
نظام فرانسه با هر مشخصه‌ای كه تعریف شود، نافی حضور كمونیست‌ها و یا مذهبی‌ها در انتخابات نیست و ‏شركت كمونیست‌ها و مذهبی‌ها در انتخابات نیز به معنای تایید سرمایه‌داری و یا لائیسیته فرانسه نیست.‏
این مساله با تفاوتی البته بسیار مهم در مورد ایران هم صادق است. در ایران به خلاف فرانسه هر گروه ‏سیاسی و نحله فكری نمی تواند كاندیدای خاص خود را برای حضور در نهادهای تصمیم‌گیر داشته باشد و ‏برخی مناصب و سیاست‌ها نیز گویا دائمی‌اند، اما از نقطه نظر رابطه شركت در انتخابات با مشروعیت بخشی ‏به نظام سیاسی، نباید تفاوتی بین ایران و فرانسه قائل شد.‏